شب
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 15:30
شب، اجابتِ دعای ماست، که روسیاه میکند، روزگار را... [سین]
قهرمان
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 15:30
من قهرمان داستانهای خودم بودممردی که توی قصهها آرام میگیرد در آخرین خط از رمان آخرش دارد،از آخرین سیگار عمرش کام میگیرد... [سین]
ما
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 0:50
ما از آنها نیستیم که نوشیدنی را آرامآرام مزه میکنند، ما سر میکشیم. از آنها نيستيم که شبها لباس خواب میپوشند، ما با هر چه به تن داریم به خواب میرویم. ما از آنها نیستیم که آمار کافیشاپها و رستورانهای آنچنانی را دارند، ما همان طور که داریم قدم میزنیم تابلو را نگاه میکنیم و میرویم توو. از آنها نیستیم که...
Fight Club
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 0:50
[حیاط دانشگاه، آقای سین و آقای خط] سین:یه طرحایی واسه فرار از روزمرهگی دارم. دنبال شریک جرم میگردم. فک کنم تو پایه باشی. خط:چیه؟!! سین:بریم از یه فروشگاه سرقت کنیم! ولی فقط یه بار. خط:چی بدزدیم؟!! سین:اونش مهم نیس، مهم هیجانشه! خط:چرا مهمه! من فلشم گم شده! سین:توی بُرد زده بودن یه فلش پیدا شده! خط:م...
غول بی شاخ و دم
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 21:42
غولها چند نوعند، یکی شاخ دارد، یکی دم و یکی هم دندانهایش دراز و تیز است. احساس تنهایی و خستگی میکنم، مثل غولی که بچهها را دوست دارد اما به خاطر دندانهایش نمیتواند به آنها لبخند بزند. او یک غولِ بداخلاق و همیشه غمگین است. غول بودن مهم نیست. اما ای کاش حداقل شاخ یا دم داشتم. [آقای خط]
کاش میشد به زندگی دل بست
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 21:42
...مثلِ سردارهای بیلشگرمثلِ سربازهای بیسنگرمثلِ بعد از گلولهی آخر مثلِ من...ــ نه! تو مُردهای دیگر! [سین]
دربند
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 10:50
یادمه اون اوایل که ارشد قبول شده بودم خیلی احساس پوچی و روزمرگی و تنهایی میکردم. از همهی خیابونا و کوچهها و پارکا و سینماها و کافههای تهران فقط مسیر تکراری خوابگاه به دانشگاه و دانشگاه به خوابگاه رو میرفتم و میاومدم. زندگی بدی بود واقعاً. افسرده شده بودم. شکسته شده بودم. باخته بودم. اون زمان فیسبوک ...
جدا افتادگی
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 10:50
تنهایی در تمام معناهاش آوار شده بود رو سرم. تنهایی در معنای مبتذل کلمه که مخصوص همین دختربچههاییه که رنگ قالب وبلاگشون رو سیاه کردن و از سقف وبشون قلب میباره و باید با اشارهگر موس دونهدونه منفجرشون کنی و آخرشم نظر یادت نره!، تنهایی در معنای واقعی کلمه که یعنی یک بودن، مثل یه دونه سیب، یه دونه مداد، ...
از مکالمات پیامکی
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 3:57
خط: شبهایی که آن حالت روحی غریب به سراغش میآمد اورکت رنگ و رو رفتهاش را به تن میکرد و در خیابانهای محل زندگیاش قدم میزد. در این مدت، تعداد این شبها آنقدر زیاد شده بود که خزیدن در گوشهی پیادهروها به عادتی شبانه بدل گردیده بود. شبها، خیابانها، اتوبوسها و ترامواها در محلههای پایینشهر شلوغتر از بالاترها...
چیزی شبیه باختن
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:12
[اتاقی کوچک، یک تخت در کنار دیواری که چند تصویر از سارتر، کامو و نقاشیهای درهم رویش نصب شده است، موسیقی پخش میشود، صدای شلیک یک گلوله!، موسیقی همچنان پخش میشود] ـ خیره به سقف، همه چیز از ذهنم میگذرد. خوشحالم، چرا که دیگر آرزویی ندارم. میu200eدانی دوستِ عزیز؟ آدم یا باید به آروزهایش برسد یا فراموششان...
عباسعشقی
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:12
عباسعشقی زنها را خفه میکرد، اول با عشق، پس که میزدند با سیم بوکسل! میگفت: زن درخت نورسه، آبش بدی کج میشه، آبش ندی خشک، باید بکنیش! (ب کسره دارد و ک فتحه)عباس را وسط قصر بالا کشیدند، زندان قصر، قبل از اعدام حمد نخواند، حین اعدام خیس نکرد. [ایمان فراست]
فک نکنم تقدیم به کسی کرده باشمش، پس واسه کاکتوس آبی
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:12
دنیای ما برای شما، ما که نیستیم!کمطاقتیم، مثل شماها که نیستیم هر چند هیچ اهل شکایت نبودهایماما همیشه اهل مدارا که نیستیم دنیا جهنم است خدا! بیخیال شو!ما را ببر دوباره به آن جا که نیستیم ما را ببر دوباره همان جا که بودهایمپاسوز جرم آدم و حوّا که نیستیم عاشق نبودهایم و نشان میدهندمانآیینهها همیشه کسی ...
تپانچه
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 12:11
تپانچه تنهاترین موجود دنیاست نگاه سوی هر کس برمیافکَنَد میمیرانَدَش
من خدا را صدا زدم
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 12:11
روزنامههای ایالتی مینویسند: "جوانی ایرانی در اتاقش خودکشی کرد" و پیرمردی تنها همانطور که پا روی پا انداخته و گزارش این تیتر خبری را میخواند، پالتویش را هم خارانده و قبل از نوشیدنِ قهوهی هنوز گرمش میگوید: "خدای من! یه خودکشی دیگه!". صاحب کافه از پشت پیشخوان میگوید: "بله قربان؟!!". پیرمرد با تعجب میگو...
دو سر باخت
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 12:11
مضحکهی فلجکنندهی این زندگی اینه که تو دیگران رو درک نمیکنی، گذشته و اندوه و ترسها و دلهرههاشون رو نمیفهمی. به همین خاطر بیپروا باهاشون روبرو میشی. اونطور که میخوای.وقتی هم که اون چیزا رو درک میکنی با نهایت توانت سعی میکنی رعایتشون کنی و حواست بهشون باشه، که در این صورت خودت و آزادیت به باد میرین!برا...
از خط به سین
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 12:11
او اینجاست؛ در کنار من. احساسش میکنم. ساعتها کنار هم مینشستیم با حرفهایمان مثل خوره مغز یکدیگر را میخوردیم، میجویدیم و بعد تُفش میکردیم روی چمنها؛ چمنهای پارک؛ پارک آزادی. بعد با هم در تاریکی آن گوشهی پارک میگشتیم دنبال تفالهها. دوست من! ما آدمهای سادهای هستیم. مغزهایمان را باز گذاشتیم. روکش ندارند....
از سین به خط
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 12:11
میدانی دوست عزیز؟ ما خیلی وقت است همهی حرفهایمان را زدهایم. یک شب آخرین گلولههایمان را توی مغز همدیگر خالی کردیم و بعد فلافلهایمان را با لاشهی مغزمان پر کردیم. آخرین نخهایمان را هم دود کردیم. پشت این پیشانیهای بلند دیگر چیزی وجود ندارد. ما خیلی وقت است که خودمان را خالی کردهایم. حالا یک استکان خالی ...
لَفی تنهایی
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 12:11
ای که از عالم بالا به بلا میآیی إنّ الانسانَ لَفی خُسر لَفی تنهایی [س]
دل من از تو چه پنهان که تو بسیار خری!
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 12:11
هنگامی که به او ابراز علاقه کردم او به طرز احمقانهای شروع به خندیدن کرد. نمیدانم اصلاً چه اصراری است که احمقها خودشان را غیر احمق نشان بدهند. اگر همین خندیدنهای احمقانه نبود چه طور میتوانستیم فرق یک احمق را از یک غیر احمق تشخیص دهیم؟!! اما تنها راهِ تشخیص یک احمق از یک غیر احمق خندیدنِ احمقانه نیست....
واقعیتر از مستند
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 12:11
با یحیی میرفتیم سمت پارک آزادی و من داشتم با صدای بلند رپ میخواندم: "فوتبال بزنیم تو برزیلی من مالدیو، هر چی گل بزنی قدِ گل من ناب نیس" که یکهو دو تا خانم با پاشنههای زیادی بلند و مانتوهای زیادی کوتاه و آرایش عجیب و غریب از سمت راستِ کادر، وارد خواب من شدند. بله. دارم خواب دیشبم را تعریف میکنم. من ش...