سین - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 7:51
امروز مُردم.
یا یه همچین چیزی - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:39
هر چه میروم نمیرسم به انتهای نام تو حرفهای آخر تو را مه گرفته است [س]
دیگه این شیوه هم قدیمی شده - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:39
آقای سین هستم... وَ خواهم ماند تنها همین هستم... وَ خواهم ماند از روزگارم خوب معلوم است، تنهاترین هستم... وَ خواهم ماند...
چه غریبانه تو با یاد وطن مینالی! من چه گویم که غریب است دلم در وطنم؟ - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:39
داییام کارگر تراشکار بازنشستهی یکی از کارخانههای ورشکستهی شهرمان است و این روزها دارد دوران خوش بازنشستگیاش را سپری میکند. هشت نه ماهی هست که از این بیمارستان به آن بیمارستان و از این بخش به آن بخش و از اینجا به آنجا سرگردان است. تنها پسرش سعید، تصادف کرد و رفت توی کما و خلاصه به زور زنده ماند. فکر ...
شبها - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:38
دلم برای کسی تنگ میشود شبها میان عقل و دلم جنگ میشود شبها تمام روز بخواهم که از تو دل بکِنم، دوباره پای دلم لنگ میشود شبها... [سین]
انگار که... - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:38
انگار که هم مَردی و هم نامَردی انگار که هم آتشی و هم سردی نشناختمت هنوز ای نامِ تو عشق انگار که هم دردی و هم همدردی [س]
از خیلی قدیمیها - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:38
گرچه دیریست که در تیغ و طلا تاختهام، پنجه در پنجهی هر زور و زر انداختهام، خطّ ابروی غزالی غزلم را خط زد نیک بنگر که چه سان قافیه را باختهام [سین]
او دیگر نیست - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:38
او دیگر "نیست" در صورتی که "نمیتواند نباشد". وقتی که فکر رفتن به سرش زد باید سینهاش را نشانه میگرفتی. کار سختی نبود. آدمهایی از جنس ما، شعاع دایرههایشان کوچکتر از این حرفهاست که تیرشان خطا برود. ما بی آنکه خود بدانیم، کُلتهایمان را به سمت یکدیگر نشانه رفتهایم. تا ابد. [آقای خط]
موقت - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:38
حرفام تموم شد.
هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست - تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 6:31
حواسش پی من نبود، یعنی داشت با تلفن حرف میزد و مخاطبش یه دوست صمیمی بود. سرم رو بردم توی کتاب شعری که بهم هدیه داده بود، الکی ورق میزدمش و عکساش رو نگاه میکردم. حواسش پی من نبود، همینقدر مسخره و مضحک و اشکدرآر. کتاب رو بستم و دستم رو گذاشتم زیر چونهم. نگاهش نمیکردم. مثلاً حواسم پیشش نبود. همون طوری ...
انقلاب - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 9:31
من در شهری زندگی میکنم که در آن کاخ تچر و هتل اسپیناسپالاس میسازند. ناصر ملکمطیعی روی پردهی سینماهاست. گرانترین خودروهای لوکس در ترددند. و بعد میگویند در این شهر، زمانی انقلاب شده است. [نادر فتورهچی]
عادت کردهای - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 9:31
خستهای. یقهی بارانیات را بالا دادهای. باران نمیبارد. اما تو به پوشیدنِ بارانی و بالا دادن یقهی آن عادت کردهای. دود سیگارت در چشمت میرود. حوصله جابهجا کردنش از گوشهی لبت را نداری. دیگر تو را نمیگیرد. اما تو به کشیدنش عادت کردهای. پیشانیات چروک شده است. فکر نمیکنی. به جایی هم خیره نیستی. اما به چروک ک...
سیییییب! - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 15:32
همیشه معشوقههایم را صدا میکردم به نامهایی که توی شناسنامههایشان نبود. آنهایی را که برای زندگی میخواستم رفتند و حالا تو آمدهای برای مرگ. خندههایت را دوست دارم. انگار داری میگویی سییییب!. نامت را میگذارم سیبِ مصنوعی.
وظیفهی شب و روزم ندیدهبانی توست - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 10:58
به گمانم اهل تبریز بودی. هجده نوزده ساله. اسمت را از یاد بردهام اما چهرهات را نه. پشت لبت هنوز سبز نشده بود. صورتی لاغر، پوستی روشن، موهایی بور و چشمهایی سبز. دمدمههای صبح بود. داشتم از ستارهها نگهبانی میکردم که آمدی. گفتی اسلحهات را بگذار زمین و جارو را بردار. گذاشتم و برداشتم. توی چشمهایت دیدم که ...
باز هم از سین به خط - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 10:57
داری میروی مثل من که همیشه از دست رفتهام. داری میروی و کجایش را نمیدانی. برای تو اما هیچ جای جهان پشت ساختمان کلاسها نمیشود، چمنهای پارک آزادی، گاوخانه و فلافلیِ دور میدان ساعت. برای آخرین بار ساندویچت را گاز بزن و نگاه کن به عقربههایی که سالهاست روی ساعت دوازده گیر کردهاند. با همان یک ربع تأخیر همی...
علی - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 10:56
آلبوم عکس را ورق میزنم تا میرسم به عکسی از خودم در کنار کسی که نمیشناسم. به شیوهی مرسوم دههشصتیها نشستهایم کنار یک سنگ قبر. از نوشتهی روی قبر تنها کلمهی "جمال" را میتوانم بخوانم. کمی که فکر میکنم چیزهایی یادم میآید: علی... علی تنها رفیق دورهی اول دبیرستانم بود. یک بار رفته بودیم بهشت زهرا تا قبر جما...
سجاد - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 10:55
باغ سیبی که بوی پدرش را میدهد. از سه و نیم نصفهشب تا شش و نیم صبح نوبت آبیاری آنهاست. آخرین آبراهه را هم باز میکند و بیلش را همان جا توی گِل فرو میکند. میآید کنار آتش مینشیند و برای خودش یک استکان چای میریزد. به آسمان خیره میشود. آسمان روستا ستارههایش را از کسی دریغ نمیکند. دراز میکشد تا آسمان را را...
علیرضا - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 10:54
بچه که بودم توی محله و مدرسه زیاد با این و آن دعوا میکردم. دعواهای بچگانه بر سر هیچ. فکر کنم اول دوم راهنمایی بودم. یک بار توی حیاط مدرسه جلوی آبخوری با علیرضا بحثم شد. یادم نمیآید بر سر چه. غرور داشتم. محکم با مشت زدم توی صورتش. علیرضا هم غرور داشت. گریه نکرد اما دیدم که بغض کرد. آب توی چشمهایش جمع...
بازم خدا رو شکر! - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 15:30
از خانه میزنم بیرون و مثل همیشه سوار یکی از این تاکسیهای خطی میشوم. راننده شروع میکند به گلایه کردن از همه؛ از بچههایش، زنش، رانندههای خط، دولت. خیلی عجیب است که از همه شکایت داشته باشی اما هر دو سه جملهای که از دهانت بیرون میآید یک بار هم بگویی باز هم خدا را شکر.
آقای خط - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 15:30
آنگاه نگاه گاه آه ه

برچسب‌های مرتبط

حسرت جام | حسرت محمد اصفهانی | حسرت سیاوش قمیشی | حسرت خوردن | حسرت به انگلیسی | حسرت قمیشی | حسرت خوردن به انگلیسی | حسرت پرواز ابی | حسرت حصین | سینما تیکت