خط: شبهایی که آن حالت روحی غریب به سراغش میآمد اورکت رنگ و رو رفتهاش را به تن میکرد و در خیابانهای محل زندگیاش قدم میزد. در این مدت، تعداد این شبها آنقدر زیاد شده بود که خزیدن در گوشهی پیادهروها به عادتی شبانه بدل گردیده بود. شبها، خیابانها، اتوبوسها و ترامواها در محلههای پایینشهر شلوغتر از بالاترها بود. نه این که مردمی که در آن پایین در خانههای کوچک، شبیه یک مشت کرم در میان هم میلولیدند و تنها کارشان عبادت و سکس بود شبهای روشنتری داشتند نه! بلکه تیرگی روزهاشان آنها را تا نیمههای شب به خیابانها میکِشاند. پیرزنی را دید که چادرش را محکم با گوشهی دهانش گرفته بود و در مقابل خانهی قدیمیاش نشسته بود. پیرزن بهتر از هر کس دیگری میدانست که اگر عریان هم آنجا بنشیند هیچکس نگاهش را به او نمیاندازد و به راستی چه عذابی برای یک زن بیشتر از دیده نشدن است؟ او خودش را میپوشاند تا تحمل اندوه دیده نشدن برایش آسان گردد.
سین: از کتابی بود؟
خط: یه روزی شاید از کتابی بشه.
برچسب:
نویسنده: علی قاسمی