[اتاقی کوچک، یک تخت در کنار دیواری که چند تصویر از سارتر، کامو و نقاشیهای درهم رویش نصب شده است، موسیقی پخش میشود، صدای شلیک یک گلوله!، موسیقی همچنان پخش میشود]
ـ خیره به سقف، همه چیز از ذهنم میگذرد. خوشحالم، چرا که دیگر آرزویی ندارم. میدانی دوستِ عزیز؟ آدم یا باید به آروزهایش برسد یا فراموششان کند. وقتی نمیتوانی به آنها برسی چه راهی برایت میماند؟!!
[ساعتی میگذرد، موسیقی همچنان پخش میشود، صدای جمعیت با صدای موسیقی در هم میآمیزد، جملات با ترحم بیان میشوند]
ـ دستی بر روی چشمانم قرار گرفت و آخرین تصویری را که در حدود دو ساعت به آن خیره مانده بودم از من گرفت. احساس غمگینی عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت. چیزی شبیه باختن. فکر میکردم دیگر آرزویی نداشته باشم اما یک لحظه با خود گفتم ای کاش دستی که بر روی چشمانم کشیده شد و آنها را بست دستان تو بوده باشد. هنوز هم آرزویی داشتم که نه میتوانستم به آن برسم و نه میتوانستم فراموشش کنم...
[آقای خط]
برچسب:
نویسنده: علی قاسمی