خرید بک لینک

تنهایی در تمام معناهاش آوار شده بود رو سرم. تنهایی در معنای مبتذل کلمه که مخصوص همین دختربچههاییه که رنگ قالب وبلاگشون رو سیاه کردن و از سقف وبشون قلب میباره و باید با اشارهگر موس دونهدونه منفجرشون کنی و آخرشم نظر یادت نره!، تنهایی در معنای واقعی کلمه که یعنی یک بودن، مثل یه دونه سیب، یه دونه مداد، یه دونه درخت یا یه دونه از هر چیز دیگهای، تنهایی در معنای... در معنای... نمیدونم چه جوری باید توضیحش داد. من بش میگم "جُدا افتادگی". خلاصه دوران گُهی بود. یه بار توی فیسبوک داشتم عکسای هنری یه اکیپی از دختر پسرای روشنفکر و شاعر و نویسنده و عکاس و اینا رو میدیدم که نشسته بودن توو کافه و خیلی شاد و شنگول بودن. این بار یکی از آقایون رو انتخاب کردم که ازم نترسه و بلاکم نکنه. سیبیل خفنی داشت و بیشتر عکساش پشت هالهای از دود گرفته شده بود. فوراً باش وارد صحبت شدم:

"سلام. ببین شاید سنت کمی از من بیشتر باشه ولی چند دیقه گوش دادن به حرفای کسی که سنش پنج شیش سال ازت کمتره چیزی ازت کم نمیکنه. من شبا قبل خواب خیلی فکر میکنم. انقدر فکر میکنم تا خوابم ببره. روزامم شده خوابگاه دانشگاه خوابگاه دانشگاه خوابگاه دانشگاه خوابگاه... شاید فرقی نداشته واسه شماها که یه نفر به جمع هفت هشت نفرهایتون اضافه بشه. منتها اگه یه کافهای، پارکی، شب شعری، تئاتری، چیزی بین "دانشگاه خوابگاه"های من اضافه بشه فکر کنم شبا لازم نباشه زیاد فکر کنم و راحتتر خوابم ببره."

بلاکم نکرد. نوشت:

"ببین من خستهم. فردا صب باید برم سر کار. کار و کار و کار و... بازم کار! من باید بخوابم. شب به خیر."

برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 10:50

صفحه بندی