او اینجاست؛ در کنار من. احساسش میکنم. ساعتها کنار هم مینشستیم با حرفهایمان مثل خوره مغز یکدیگر را میخوردیم، میجویدیم و بعد تُفش میکردیم روی چمنها؛ چمنهای پارک؛ پارک آزادی. بعد با هم در تاریکی آن گوشهی پارک میگشتیم دنبال تفالهها. دوست من! ما آدمهای سادهای هستیم. مغزهایمان را باز گذاشتیم. روکش ندارند. زنگ میزنند. میدانی؟ آدمها مثل اکسیژن میمانند. مغزت را باز بگذاری اکسیدش کردهاند. گند میزنند به آن. بعد باید هِی رویش را بتراشی. بعد یکهو به خودت میآیی و میبینی پیر شدهای و دیگر چیزی برای تراشیدن نمانده است. بگذریم. راستی سیگار بعد از فلافل میچسبد. فلافلی کنار فلکه ساعت. به نظرت این مغازهدار روزی چقدر در میآورد؟!! کنار این فلکه با آن ساعت بزرگ میانهاش. ساعتی خراب که سالها روی دوازده گیر کرده است. البته با یک ربع تأخیر همیشگی. دلم برایت تنگ شده است. دلم برایت تنگ میشود...
[آقای خط]
برچسب:
نویسنده: علی قاسمی