داییام کارگر تراشکار بازنشستهی یکی از کارخانههای ورشکستهی شهرمان است و این روزها دارد دوران خوش بازنشستگیاش را سپری میکند. هشت نه ماهی هست که از این بیمارستان به آن بیمارستان و از این بخش به آن بخش و از اینجا به آنجا سرگردان است. تنها پسرش سعید، تصادف کرد و رفت توی کما و خلاصه به زور زنده ماند. فکر کن استخوان جمجمهی حاصل یک عمر خون دل خوردنت را بتراشند تا جا برای مغز متورّمش کمی باز شود و بتوانند خونابهها را بکِشند بیرون. نمیدانم چرا هر بار که استخوان پیشانیاش را سر جایش میگذارند دوباره عفونت میکند و باز هم یک عمل تراشکاری دیگر و از این بیمارستان به آن بیمارستان و از این بخش به آن بخش و از این جا به آنجا و...
چند روز پیش مادرم زنگ زد به دایی که حال سعید را بپرسد. من توی اتاق خودم بودم و صدای مادرم را که مثل همیشه داشت با دایی تُرکی حرف میزد میشنیدم. فکر کنم دایی پشت خط داشت گریه میکرد که مادر هم گریهاش گرفت. آمدم پیشش نشستم. مادر با گریه گفت سعید را ببرند تهران و دکترهای آنجا بهترند و اینها. من توانستم تنها یک جملهی کوتاه از دریای استیصال دایی را از لابلای هقهقهایش بشنوم که گفت: "من توی شهر خودم گم شدهام"
برچسب: چه غریبانه تو با یاد وطن,
نویسنده: علی قاسمی