به گمانم اهل تبریز بودی. هجده نوزده ساله. اسمت را از یاد بردهام اما چهرهات را نه. پشت لبت هنوز سبز نشده بود. صورتی لاغر، پوستی روشن، موهایی بور و چشمهایی سبز. دمدمههای صبح بود. داشتم از ستارهها نگهبانی میکردم که آمدی. گفتی اسلحهات را بگذار زمین و جارو را بردار. گذاشتم و برداشتم. توی چشمهایت دیدم که احساس غرور کردی و من که نمیدانم غرورم را کجای این دنیا جا گذاشتهام چگونه میتوانستم بخوابانم زیر گوشَت. میدانم بعدها از خاطراتت برای این و آن تعریف میکنی که توی سربازی چگونه با چهار پنج کلاس سواد به یک فوقلیسانس که هفت هشت سال هم از تو بزرگتر بود دستور میدادی. میدانی بچه؟ دلم برای تو هم تنگ میشود.
برچسب:
نویسنده: علی قاسمی