داری میروی مثل من که همیشه از دست رفتهام. داری میروی و کجایش را نمیدانی. برای تو اما هیچ جای جهان پشت ساختمان کلاسها نمیشود، چمنهای پارک آزادی، گاوخانه و فلافلیِ دور میدان ساعت. برای آخرین بار ساندویچت را گاز بزن و نگاه کن به عقربههایی که سالهاست روی ساعت دوازده گیر کردهاند. با همان یک ربع تأخیر همیشگی. داری میروی این بار اما با یک ربع قرن تأخیر، به همان جا که هدایت، براتیگان و همینگوی رفتند. داری (فرو) میروی در باتلاقی که نامش را باختن گذاشتهایم. یک سقوط بیشتاب. آه برادر! راستش را بخواهی این شکستهای تو بود که نمیگذاشت پایههای برادریمان شکسته شود. دایرهی آقای سین را که یادت هست؟ بیرونش زندگی بود و داخلش بازَندگی. من در مرکز این دایره ماندهام و تو داری میروی و نمیدانی که دیوارهای این دایرهی تنگ، معنا را از کلمهی رفتن گرفتهاند. تو آدم عجیبی بودی. تنها با تو میشد تنهایی را تقسیم کرد و باز تنها ماند. دلم برایت تنگ خواهد شد. دلم برای حرفها و سکوتها و سیگارهایت تنگ خواهد شد. داری میروی اما ای کاش نتوانی. ای کاش نتوانی تا من هم نتوانم مرزهای جغرافیایی را بهانه کنم برای شرکت نکردنم در مراسم تدفین مردی که خودش را از سقف یک اتاقِ یکنفره آویزان خواهد کرد.
برچسب:
نویسنده: علی قاسمی