باغ سیبی که بوی پدرش را میدهد. از سه و نیم نصفهشب تا شش و نیم صبح نوبت آبیاری آنهاست. آخرین آبراهه را هم باز میکند و بیلش را همان جا توی گِل فرو میکند. میآید کنار آتش مینشیند و برای خودش یک استکان چای میریزد. به آسمان خیره میشود. آسمان روستا ستارههایش را از کسی دریغ نمیکند. دراز میکشد تا آسمان را راحتتر تماشا کند. نسیمِ خنکی پلکهایش را نوازش میدهد. در باغ سیبی که بوی پدرش را میدهد آهسته به خواب میرود...
برچسب:
نویسنده: علی قاسمی