بچه که بودم توی محله و مدرسه زیاد با این و آن دعوا میکردم. دعواهای بچگانه بر سر هیچ. فکر کنم اول دوم راهنمایی بودم. یک بار توی حیاط مدرسه جلوی آبخوری با علیرضا بحثم شد. یادم نمیآید بر سر چه. غرور داشتم. محکم با مشت زدم توی صورتش. علیرضا هم غرور داشت. گریه نکرد اما دیدم که بغض کرد. آب توی چشمهایش جمع شد. سرش را پایین انداخت که من نفهمم. هنوز بعد از این همه سال جهنمی که چشمهای علیرضا به جانم انداخته خاموش نشده است.
برچسب:
نویسنده: علی قاسمی